تبليغاتX
کمی تا قسمتی
اینروزها در زندگی ام شاید بهترین روزها باشد اما این باعث نمی شود در خوشی اینروزها بمانم زیرا وقتی اغوش گرمت را ترک می کردم با بغض گفتی :برو که اگر دست و دلت بلرزد هیچ گاه نمی توانی بروی بمانی و باز هم جلو بروی

به تو می بالم از اینکه مرا دختر یگانه ات را شیرزنی بار اوردی که اینروزها در هیاهوی این بیگانگان گم نمی شوم

اینروزها وقتی جایی قدم می زنم که روح اینترنشنال دارد از اینکه همدم دقایقم یک پاکستانیه اصیل است که با ان لهجه بی نظیر انگلیسیش وقتی به اسانسور در حال بسته شدن می جهم می پرسد are you ok? که اگر نبودی من امروز فرصت یاد گرفتن این لهجه را نداشتم

اینروزها وقتی درجایی در حال درس خواندن هستم که اسم مقاله که می اید و چهره ایرانیه مرا که می بینند گل از گلشان می شکفد اخر ایرانیم و می دانند کارم را به خوبی انجام خواهم داد

اینروزها باور کن وقتی در دهمین کتابخانه دانشگاههای دنیا که قدم می زنم جایی که می توانی از ۸ صبح بیایی و ۸ شب بروی جایی که ارامشش مثال زدنی است و هر وقت خسته شدی قهوه از دستگاه بگیری و با دستگاههای ماساژش خستگی در کنی از بهترین منابع استفاده کنی و .....میدانی وقتی کتابخانه هستم به چه شوقی تا ۸ می مانم که تو خیلی از شبها در سرما و گرمای دشت خبر می مانی تا من در دهمین کتابخانه دنیا باشم

خوشحالم از اینکه می بینم تو مرا جایی فرستادی که هنوز ۸ شب هم که از کتابخانه می زنی بیرون .روح تحقیق و درس روح جستجو برای دانستن دقیق عین ۹ صبح در جریان است ادمهای زیادی را می بینی که با کوله های حجیم از کتاب و لب تاپ در حال تکاپو هستند چینی ها دارند برای گروه های اجتماعیشان در ورودی کتابخانه تبلیغ می کنند و مالایی ها در حال تدارک مراسم دیگری هستند و...

خوشحالم که تو مرا جایی فرستادی که لب زبانهای خارجی اش همیشه باز است از ۸ تا ۵ عصر ازاد ازاد نه قفل دارد و نه کلید و من می توانم هر وقت که وقتم ازاد بود بروم ساختمانش و گوش بدهم

راستی اینجایی که مرا فرستادی در دو قدمیم همین ساختمان کنار دانشکده مان  ایلتس ۲ هفته ای یک بار برگزار می شود خیالت راحت که دیگر مجبور نیستم مسیر تهران را طی کنم

خوشحالم از اینکه می بینم تو با تحمل خیلی از سختی ها این امکانات را به من هدیه دادی

دست بوست هستم من فقط می توانم یک عمر مخلص دستان پر از پینه بیلت  باشم حلالم کن و دعابم کن که فقط دعایت می تواند اعتبار من برای پیشرفت و رسیدن به انچه که ارزوی هر دو تامان است باشد   

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 8:50 توسط بی تو |

و این بار شهربابک بدون حضور من و من ها یک بار دیگر مرحله ای از تاریخ جاویدان خود را پشت سر گذاشت

این بار شهر من به عنوان اولین حوزه انتخابات الکترونیکی انتخابات سالمی را پشت سر گذاشته و سردار فتاحی صندلی سبز شهربابک را در بهارستان به دست اورد

آقای فتاحی روی سخنم با شماست

آن صندلی که ان شا الله تا چند وقت دیگر به ان تکیه خواهید داد برای شما مبارک باد برای من هم گرامی است

بدانید این صندلی یک صندلی نیست و برای یک نفر نیز نیست .این صندلی برای مادری است که شهادت می دهم پوست گوسفند همسایه را فروخت تا کرایه اتوبوس از شهربابک تا یزد پسرش را بدهد تا به دانشگاه برسد .پسرش نیز مهندس لایقی شد.سهم این مهندس لایق در هیاهوی کدامین انتخابات شهربابک گم شد؟سهم این مهندس در هیاهوی آزمون پر سروصدای سرچشمه به کجا رفت؟

این صندلی برای پدری داغدیده است که از قصه تلخ تقاطع های حادثه خیز شهربابک- جاده باریک رباط -جاده میدوک و میمند و... خسته است

این صندلی متعلق به همه کسانی است که سالهاست بر مسند نشستن ها -عزل شدنها -تعصب های بی مورد قبیله ها -اضافه شدنهای ماشین های این و ان ها - همه و همه ان چیزها را در حافظه دارند

آقای فتاحی عزیز اینک شما نیز اگر می خواهی چشم به روی واقعیت ها و قارچهای سمی شهربابک ببندید ببندید ما گرگ باران دیده ایم

اما من و همه دوستان شهربابکی چه در دنیای مجازی و چه حقیقی در همین اول راه خواهش هایی داریم که تنها یک خواهش است ما را به خواهش عادت داده اند

تو را بخدا همه ما جوانیم مگر می شود در کنار بزرگترین معادن مس و فیروزه جهان بود و ارزو نداشت درب دروازه معادنی که سالها پدران خودمان ان را به روی همه غریبه ها گشودند به روی ما گشوده نشود؟

تو را بخدا سهم این همه تحصیل کرده یک دانشگاه دولتی با چند رشته کاراآمد تر نیست؟

تو را بخدا شما دیگر اسیر قبیله های ما نشو ما خودمان عمری اسیر تعصب های پدر و مادرهایمان شهردارهایمان فرماندارهایمان معلم هایمان همه و همه بودیم که هر کس از هر کوی و برزنی رسید به طرف خود کشید شهربابک را چند تیکه کردیم ودر وسطش مجلس ختمش را هم گرفتیم فاتحه اش را هم خواندیم

اقای نماینده عزیز مواظب این صندلی مواظب این قارچهای سمی باشید که اگر نباشید این ۴ سال فقط می توانید اطرافیان خود را به کار بگمارید چندین کوچه از محله تان را اسفالت کنید ....

اگر مواظب نباشید سهم سردار از تاریخ عظیم شهربابک همین می شود.این را می پسندید؟

من برای شما از این سر دنیا ارزوی موفقیت می کنم امیدوارم این صندلی بهارستان سبزترین صندلی تاریخ بهارستان شهربابک شود امیدوارم شما اینقدر صبورانه به حرف دل ما گوش دهید و صبورانه ما را بطلبید بپذیرید ما شما را به چالش بکشیم و شما چالشهای مارا حل کنید تا ان شاالله خاطره ای سبز به جا بماند که دیر یا زود همه ما رفتنی هستیم

نه به صندلی هایمان نه به تعصب هایمان نه به شادباش های این روزهایمان و نه به اعتراض هایمان نچسبیم که چه زود دیر می شود

although we are losing now.later we won because be change time

گر چه اینک بازنده ایم لیکن بعدها برنده مائیم زیرا که زمانه عوض می شود

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 18:29 توسط بی تو |

سلام

سلامی بعد از مدتها

نیامدنم را نگذارید به پای بی معرفتیم .هر از گاهی زندگی رویی نشان می دهد

و هم اکنون سلام از فرسنگ ها و کیلومتر ها و دریاها دور از وطن   دور از ایران    دور از شهربابک

هم اکنون از جوهور بهرو -اسکودای -دانشگاه یو تی ام -سلام

قسمت و سرنوشت را باور کنید نمی توان حدس زد

اما من دوست دارم از لحظه ورود به مالزی یعنی دقیقا از حدود یک ماه پیش بنویسم نه دورتر از آن

شده تا حالا تصمیم بگیرید تکه ای از فیلم زندگی را بچینید و برای همیشه دورش بریزید ؟ما هم یک سال اخیر را با نرم افزارهای فراوانی که هست ان شاالله cut می کنیم چه کنیم در این دار دنیا قسمت ما هم IT بود

1.دوست دارم از مالزی بنویسم و از این دانشگاه و تفاوت ها و نکات ریزی که ما را از بقیه جدا می کند و بقیه را از ما .کم کم می نویسم ان شا الله

2.کامنت ها و مسائل بعضی از دوستان قدیمی حواشی انتخابات امسال بود و دیار شهربابک دوست داشتم اظهار نظری داشته باشم البته بر طبق شنیده هایم نه دیده هایم اما یک روز مهلت می خواهم

3.با اولین ورود و تنها کامنتی برای یک وبلاگ شما پذیرایم شدید ممنونم از اینکه هنوز اینجا دوستانی دارم و دوستی هایی پابرجاست .

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 20:14 توسط بی تو |